دانش در گوهر خود دارای آخشيجی است بنيادين که نتيجة هر گونه کوشش دانشورزانه را پيشاپيش تعيين می کند بی آنکه خود به اين آخشيج و به پيامد آن آگاه بوده باشد. گرايش دانش در توضيح پديدها، ساختن ارزآغازه ها و قوانينی است کلی تر و همگانی تر و بدين سان کاستن از شاخه ها و ارزآغازه های جزئي. چنين است که آنچه در حوزة دانش رخ می دهد همان است که در روابط غريزی ميان اجزای اندام مند و ارگانيک يک موجود زنده روی می دهد و آن همانا هرچه بزرگتر شدن و بزرگتر کردن و گستردن خويش است از برای رسيدن به آن برتری مطلق و ناب که فرجام آهنگِ زندگی هرگونه عنصر زنده است. اما آخشيچ در اينجا کجا است؟ آخشيج در اينجا همانا در رويارويی و ناهمآوايی ميان رسالتی است که دانش به سان رويکرد آگاهانه و با غريزه بيگانة ما به جهان با هرگونه پيوند و دريافت غريزی از آن دارد و می بايد داشته باشد. پرسش آن است که اگر بنا است تا دانش همان پاسخی را دهد که غريزه مان می گويد و از ما می خواهد و آن داشتن و رسيدن به تنها و يگانه فرمولی است که با آن بتواند همة روابط و پديده های موجود در جهان را با همة ديگرگونی و نايکگونگی آنها توضيح دهد و بدينسان با برنهش اين پيشداوری که چنان فرمولی در اساس وجود می تواند داشت در ساختن اين آخشيج در دل خود ياری رساند، پس چگونه می توان مدعی شد که دانش از آنجا می آغازد که سادگی انسان درگير روابط غريزی به پايان می رسد (هوسرل)؟ دشواری شايد در آنجا است که پيکرة دانش نتوانسته است و نمی تواند که خود را از خواست و انگيزة آنانی که به آن چيزی می افزايند و آن را به پيش می رانند، رها و جدا کند. برای دست يافتن به حقيقت و بدين سان دانشی ناب چاره ای نيست جز آنکه در هر آن در انتظار چيزی ناخواسته باشيم که بنياد دانش ما را ويران تواند کرد.
چیستی ناموس
ناموس و یا کردار مبارزه جویانه و بدخواهانه درپیرامون زن به سان کنشی گروهی، تصمیمی همگانی برای درافتادن بایکدیگر برای لذت بیشتر. حضور مادر و خواهر در حلقه ناموس ایرادی بر آنچه از آن سخن گفتیم وارد نمی کند چه این حضور پیشتر نشانی از جابجایی و انتقال احساس پدر درباره زن به بچه ها است.
استاندال همچون آموزگار
به اين پرسش که چرا انسان امروز انسانی تراژيک نيست استاندال شايد از نخستين کسانی باشد که پاسخ می گويد و چنين پاسخ مي گويد:
Hélas! … [autrefois, c'était à la cours d'Henri III] La vie d'un homme était une suite de hasards. Maintenant la civilisation et le préfet de police ont chassé le hasard, plus d'imprévu. (Le Rouge et le Noir, Gallimard, p. 443-4)
(دريغا! [روزگاری در دربار هانری سوم] زندگی آدمی را رشته ای از تصادف می ساخت. اکنون تمدن و پليس، تصادف را از ميان برداشته اند و نه هيچ چيز ناگهانی ای ديگر روی نمی دهد.)
تبارشناسی
از خود ميپرسم كه اختراع «ناموس» همچون كوششي در دشمن ديدن و خواهنده خواستن ديگري به آنچه كه از آن من است نه آيا كوششي است زيركانه در افزودن به لذت داشتن و پاسداري از آن و همهنگام راهي براي گريز از سرخوردگي زيستن و بودن با يك تن؟
اکتشاف افلاطونی
شلگل در كتاب خود لوسينده در جايي از آن ميآورد: «در ژرفاي خيم آدمي گرايشي پنهان وجود دارد به خوردن آنچه كه دوست ميدارد و به دهانبردن هر آنچه كه برايش تازه است از آنرو كه آن را به نخستين اجزايش خرد كند. تشنگي تندرست دانستن ميخواهد كه برابرنهاد خود را به گونهاي درچنگ خود گيرد تا در اندرون آن راهي بتواند جست و آن را ازهم فرو بتواند پاشاند». اين سخن به عبارتي ترجمة ديگري است از نخستين و آغازينترين بزنگاههاي خواست قدرت كه در آن ميل و گرايش به خوردن آشكار است. اينكه حتي دانش و نياز به دانستن روي ديگر و يا دنبالة غريزة خوردن است را نيز گويا پيشتر افلاطون به آن اشاره كرده است. شايد اين نكته هم بامزه و نغز باشد كه «بوسيدن» نيز در ميان آنها كه يكديگر را دوست ميدارند (و نه فقط بوسيدن كه در آغوش گرفتن نيز) به گونهاي كوششي است در خوردن ديگري، براي از آن خود كردن آن يك ديگر و براي افزودن او به خود، اگر نه كه چرا در بيان مهر و محبت خويش به يكديگر چشمانشان را به هم نمي مالند و يا پاهايشان و چگونه است كه دهان و زبان يگانه عضوي است كه به سختي به كار گمارده ميشود. اين گونه است كه در آن حتا «پاكترين» احساس و سهش ما نيز دهشتناكترين خواستمان دست اندركار است
Die ganze Kunst der Liebe besteht in der Kontinuität, in der Fortsetzung des zweisamen Schicksals!
-
Jugendglanz und Jugendillusion! Viele Jugendlichen verurteilen ihre Eltern überhastet, ohne jegliche Empathie bei dem, was sie als ihre Leb...
-
An der letzten Station einer Denkfahrt, Weit weg, Von jeder Wahrheit, Im Ursprung der Vergangenheit, Vergessen, In jeder Erinnerung, ...
-
آرمان یونانی مرد قوی و زیبا: جابه جایی تصویرِ مردِ در حسرتِ زن با تصویرِ زنِ در حسرتِ مرد!